من و عشق سیاهم و ثنا

امروز سر کلاس که رسیدیم به خاطر بارون بچه ها همه وایستاده بودن بیرون و میخواستن کلاس و تعطیل کنن و من ثنا که میدونیم میخواست دوباره کلاس فوق العاده بذاره و ما رو بکشونه یه روز دیگه همون جا و تو این سرما و سختی خیلی سخت و الانم ما به سختی اومده بودیم من که یه ساعت و خورده ای تو سرما نشسته بودم و کم کم داشتم مجسمه ی رها میشدم و ثنا هم که بدو بدو اومد که برسه از اون دانشگاه برسه اینجا ما رفتیم و نشستیم سر کلاس و تشکیل شد کلاس به خاطر ما و خیلی هم خوشحالم از اینکه اینکا رو کردیم بعد از کلاس رفتیم و بستنی خوردیم
امروز روز اولی که با عشق سیاهم اومده بودم دانشگاه هنوز خیلی باهاش راحت نیستم و رانندگی باهاش سخت ولی من میتونم و با هم کم کم صمیمی میشیم و اخلاق های هم اشنا میشیم عجب بستنی بود دو تا مزه ی مختلف گرفتیم نعنا و شکلات و یکی هم شکلات سویسی وای خیلی خوشمزه بود دلم بازم میخواد الان که دارم مینویسم میخوام بازم ثنا هم همینطوره نگاه مااااااات و  تعجبمبهوت ادما  به ما که تو ماشین بستنی میخوردیم خیلییییییی سوژه بود خیلییییی خندیدیم مخصوصاً به اون اقایی که شبیه بابانوئل بود :))))

/ 1 نظر / 6 بازدید
محک

سلام ...خوشحالم که با ز هم دارید مینویسید و امیدوارم که همیشه کنار هم شاد و سلامت باشید ...چرا ملت اینطوری به سستنی خوردن نگاه میکنن البته من هفته قبل یه اقاهه نگاهم کرد داشتم بستنی میخوردم سر بلوار کاوه خیلی اقاهه بهم نگاه کردو بعدم امد سیزده تومان جریمه ام کرد ..کلا گفتم حواست باشه قیطریه و اون سمتا بستنی مستنی نخور من هم یه نازی دارم البته نقره ای هست دیگه رفیق شبا و روزا و تنهایی هم هستیم و...خوش باشید