خواهر دوست داشتنی من
رها و ثنا

خوب عرضم به ارتفاع مبارکتون که باز ایام سوگواری شد و ما هنوز اون شنبه ای که قراره بیاد و درس بخونیم رو پیدا نکردیم،البته به گمان من میره برای فردای جمعه ی ظهور امام.......

وای دم در دانشگاه یه آقا پلیس مهربونه که این قدر که امروز گفتم منتظر خواهرم هستم بیاد میریم گفت : دقم دادی باشه بمون ، جا داره قدر دانی شهلبخند

امروز با رها رفته بودیم باشگاه که مثلا پروژه یکی از درس های رها رو آماده ی تحویل کنیم و ...

مگه گذاشتن این ارازل( درست نوشتم؟؟)

هی یه پسر جون که مسئول اسکواش بود می اومد میگفت این همه درس نخونید بیایم برف بازی ، منو رها هم که شاگرد اولیم اصلا درس رو ول نکردیم هااااااااااا.....

باور کردید خداییِ؟؟؟؟؟

آره جونم به خدمتتون که همین طوری بودیم تا کارمون تموم شد و می خواستیم که برویم ، اومدیم دم در کافی شاپ که بریم بیرون دیدیم چشتون روز بد نبینه یه جنگ خونین با برف راه افتاده به رها نگاه کردم گفتم تا 3 میشمرم بریم، رها با دهن باز نگاه میکرد و گفت:
واقعا میخوای بری؟؟؟؟؟

ولی دیر شده بود من دیگه وسط های راه بودم...

خلاصه رسیدیم به انتها.....

من و رها شده بودیم آدم برفی این قدر برف خورده بود تو سک و سورتون .....

من اصلا آدم کینه ای نیستم ها ولی اون آقاهه گفت از آدم های درس خون بدم میاد....

منم به اون روی تخسم بر خورد به رها گفتم گلوله درست کن حمله کنیم...

رها هم پایه...هر کدوممون نزدیک 10-12 تا گلوله درست کردیم و بی سر و صدا رفتیم به سمت خیمه ی دشمن...

آقاهه ما رو دید ما هم رگباری شروع کردیم به زدن ، وای عالی بود، میگفت بچه ها این دو تا مهندس حمله گاز انبری کردند....

خلاصه گرم جنگ شده بودیم خفن .... باحالیش این بود که همدیگرو نمی شناختیم...

این وسط رها کم آورد دست برد به سمت برف یه تیکه کند پرت کرد زااااااااااااااااارپ خورد وسط صورت همون پسره (رها نگاه نکرد ببینه کلش گل بود ته گلوله هه) ، کل صورت یارو شده بود قهوه ای ، بو میکرد میگفت بو پهن میدن بعد بلند بلند داد میزد.......

اینا کم آوردن گلوله با آرم پهن میزنن...... بعد به گلوله های خودش یه برگ میچسبوند میگفت ما اصل برگ هستیم شما دو تا پهن........

خلاصه یه پسر دیگه بود یهو از بین یه سنگرش اومد بیرون منو رها ناخود آگاه با هم گلوله کوبندیم تو کله اش.... بنده خدا تلو تلو میرفت میگفت : من که نمی تونم بزنم تلافی کنم....

بعد هر چی به اون پسر اولیه گلوله میزدیم نمی خورد یه جا از نزدیک نخورد دیگه منو رها شاکی شدیم با هم حمله کردیم ، پسره دولا شد رها از پشت یه گلوله کرد توی پیرهنش ، تا اومد صاف شه و بفهمه چی شده یه گلوله از جانب من خورد تو سرش...

بعد هی این گلوله هرو نگه داشته بود میگفت گلوله ی ک.و.ن.ی Emoticon
بعد ضد توی سر رها بعد گفت باید بری سرتو بشوری....................قهقهه

وای یه جاشم پسر اسکواشیه اومد با یه گلوله برفی خیلی بزرگ به سمت من و رها بعد گفت به هم بچسبید  دو تا تو نو با هم بزنم نمی تونم انتخاب کنم ، بعد نمیدونم چی شد زد تو سر رها ، رها هم ناخواسته گفت: عوضی  خیلی یاحال بود پسره چشماش گشاد شد و گفت : با من بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه  نه میدونم منظورت این بود که عوضی زدم به تو قهقهه

یه جا داشتم می دویدم دنبال پسره یهو برگشت نگاه کرد  گفت: اییییییییییش چقدر تند میدویی دختر باید ضعیف باشه ولو شو رو زمین دیگه.......... از خنده پخ زمین شدم...

خلاصه یه برف بازی ناخواسته بود ، ولی عالی بود.15400000

 

 دخملونه


ارسال شده در تاریخ : شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ :: ۸:۱٤ ‎ب.ظ :: توسط : رها و ثنا
درباره وبلاگ
ثنا
رها و ثنا دو خواهریم - دانشجوی مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزاریم.
موضوعات
صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed