خواهر دوست داشتنی من
رها و ثنا

امروز سر کلاس که رسیدیم به خاطر بارون بچه ها همه وایستاده بودن بیرون و میخواستن کلاس و تعطیل کنن و من ثنا که میدونیم میخواست دوباره کلاس فوق العاده بذاره و ما رو بکشونه یه روز دیگه همون جا و تو این سرما و سختی خیلی سخت و الانم ما به سختی اومده بودیم من که یه ساعت و خورده ای تو سرما نشسته بودم و کم کم داشتم مجسمه ی رها میشدم و ثنا هم که بدو بدو اومد که برسه از اون دانشگاه برسه اینجا ما رفتیم و نشستیم سر کلاس و تشکیل شد کلاس به خاطر ما و خیلی هم خوشحالم از اینکه اینکا رو کردیم بعد از کلاس رفتیم و بستنی خوردیم
امروز روز اولی که با عشق سیاهم اومده بودم دانشگاه هنوز خیلی باهاش راحت نیستم و رانندگی باهاش سخت ولی من میتونم و با هم کم کم صمیمی میشیم و اخلاق های هم اشنا میشیم عجب بستنی بود دو تا مزه ی مختلف گرفتیم نعنا و شکلات و یکی هم شکلات سویسی وای خیلی خوشمزه بود دلم بازم میخواد الان که دارم مینویسم میخوام بازم ثنا هم همینطوره نگاه مااااااات و  تعجبمبهوت ادما  به ما که تو ماشین بستنی میخوردیم خیلییییییی سوژه بود خیلییییی خندیدیم مخصوصاً به اون اقایی که شبیه بابانوئل بود :))))


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ :: ٩:۱٧ ‎ب.ظ :: توسط : رها
درباره وبلاگ
ثنا
رها و ثنا دو خواهریم - دانشجوی مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزاریم.
موضوعات
صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed