خواهر دوست داشتنی من
رها و ثنا

 امروز رفتیم دانشگاه گدایی نمره البته رها که خواب مونده بود من رفتم به جای اونم گدای کنم نه اینکه بخوام یه کاس دستم بگیرم به هرکی‌ رسیدم بگم تو رو خدا یه کمکی‌ بکن‌ها ، نه!
رفته بودیم جلوگیری از بارداری!! نه به خدا، نه نه جلوگیری از مشروطی هی‌ جوانی

وای چند وقت ننوشتم هی‌ حرف تو حرف می‌شه
بعد رها تو ماشین منتظر بود سوار شدم بریم ددر!
رها گفت بریم از کوچه دانشگاه دم داره دانشگاه بریم گفتم بریم وقتی‌ رفت تو کوچه گفتم راستی‌ کوچه ترافیک بودا که یه جوری نگام کرد انگار می‌خواست با کتلتش(آیفون) بزنه تو سرم که چرا قبلش نگفتی
مونده بودیم بریم بستنی بخوریم پیش امیر چاکلت یا بریم ناهار یا باشگاه یا ...
گفتم بریم بستنی بخوریم ولی‌ رفتیم ناهار بخوریم رفتیم ناهار گرفتیمو خلاصه رفتیم یه جا اون بالا مالاها بود نشستیم تو ماشین غذا‌ فست فودی بخوریم

معمولا اگه من شکمو بازی در نیارم یه غذا میگیریم نصف می‌کنیم ولی‌ چون من رفتم بگیرم کارد یادم رفت ، تازه یادمم رفت بگم نصفش کنه احتمالا باز میتونین قیافه رهارو تجسم کنین؟
وای قیافه مردم تو ما
شینای شیک دیدنی‌ بودن هاج واج که چرا این ۲
تا وسط خیابون ساندویچ گاز میزننو قاه قاه میخندن

یه دختر که با ماشین شاسی بلند رانندگی‌ میکرد همزمان عطر میزان! نمیدونم واسه کی‌ ولی داشت میومد رو ما!!!!
یه خانم که اینقدر باحال زول زده بود وسعت چشممنو میخندید بهمون که کم مونده بود بگه شیشرو بکشین پایین " خیلی‌ باحالین شما "

خلاصش اینکه رفته بودم ت
۲ ماده ۴۱
رو هم بپرسم ببینم چرا حذف آموزشی‌ شدم! که فهمیدم الحمدلله اگه یه درس تو دانشگاه آزاد اسلامی بیفتی از دفعه دوم به بعد حذف می‌کنن که یه وقت زحمت نشه واسمون چقدر مهربونن نه؟
راستی‌ یه چیز دیگه اینقدر دانشگاه ما اینقدر خوبه که احتمال هیچ پارتی بازی بزرگی‌ توش نیست(سوالا لو میره- استادا پولی‌ هستنا که این کوچیکه ) ولی‌ مثلا نمیتونی‌ بری پیش مدیر گروه ..... چون خدا رو شکر اینقدر سطح دانشگاه بالاییه هر ترم یه مدیر گروه عوض می‌شه خیلی‌ سخته یادگیری اسمارو پس منو رها خودمونو اذیت نمی‌کنیم که اسم حفظ کنیم ترم بعد دوباره از اول!

یه پسرهٔ پرو هم از کارمون تقلید کرد‌ یه کوچولو جلوتر وایساد!
کلی‌ حال و هوامون عوض شد اخیییییییییش.
وای سر هم زدن سالاد مرغ این رها هی‌ یه نقطه سس می‌ریخت من باید با تمام وجودم بهم میزدم از این بگذریم تازه بعد اینهمه هم زدنو اینکه کلی‌ پهلوان شدم
۴
تا دونه نون سوخاری کوچیک هم انداخته میگه هم بزن حالا نگاه من دیدنی‌ تر بود

بعدشم با پروی تمام رفتیم امیر چاکلت یه شیک شکلات گرفتیم
۲
تایی با نی‌ نوشابه خوردیم آخه من حوصله نداشتم برم نی‌ بگیرم رها هم گفت تبعیض نشه یکمم ریختم تو ماشین
کلی‌ خندیدیم بعدشم رها منو رسوند شیخ بهایی .
نکتهٔ خشن ناک: منو رها با هم زندگی‌ نمی‌کنیم به کسیم ربطی نداره اینقدر دنبال مچگیری نباشین اصل ماجرارو ول کردین!!! چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید (می‌دونم ربطی نداره ولی‌ دلم خواست بگم ، هان؟)


پ. ن .
۱:
مگه مجبوری درس نخونی که بری گدایی نمره ؟
پ. ن .
۲:
خیلی‌ خوش گذشت
پ. ن .
۳: حدس بزنین کجا ناهار خوردیم؟


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ :: ٩:۱۱ ‎ب.ظ :: توسط : ثنا
درباره وبلاگ
ثنا
رها و ثنا دو خواهریم - دانشجوی مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزاریم.
موضوعات
صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed