خواهر دوست داشتنی من
رها و ثنا

 

امروز آخرین روزی بود که رفتیم آزمایشگاه و ،خوب !!! متاسفانه آخرین واحدی هم بود که اینجا داشتیم

یه کوچه هست کنار رودخونه

همون جایی که هفتهٔ پیش بودیم

آخییییییییییی نیومدااا امروز (البته من یادم هم نبود)

تصمیم گرفتیم این کوچه‌رو قرار بذاریم ،یکی‌ از نقاط قرار هامون ،

وقتایی که من خیلی‌ ناراحتم ،...

چون خیلی‌ جای دنجی ،صدای آب ،... سرسبزی درختها و،... یه پل هم از روی رودخونه از همونجا رد شده حسّ رمانتیکه تری میده بهش ،به من که آرامش میده

خوشحالم که خواهری دارم که باهاش حرف بزنم ،و جاهای هستند که احساس آرامش زیادی بهم میدان

متاسفم برای وقتایی که اشتباهاتمون ،ما رو به اندازهٔ دریاها از هم دور می‌کنه

خوشحالم برگشتی‌ !

پ.ن. : با اینکه امتحانم خوب نشد ،ولی‌ مرسی‌ ثنا که با استاد حرف زدی !


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ :: توسط : رها

 

در این مدت رها دست منو بسته بود به  تخت نمذاشت بیام بنویسم (باور کردین دیگه؟)

 خوب از اون جایی که کلی رها این جا اومده شلوغش کرده و اینا من نمی تونم چیزی بگم چون شماها آتو میگیرین و میخواین بین ما رو بهم بزنین،چند روز پیش داشتم دنبال  عکس می گشتم که این رو دیدم:

حالا با دو تا عکس باحال اومدم یکم بخندین!Gemini

یکیش اینه:

اینم یکی دیگه توی سلف دانشگاه:

فکر کنم بتونین بخونین :دی
رها رو بالشت خوابه طبق معمول ثنای مظلوم هم که....

پ.ن: امان از جدایی ها و  تنهایی ها.

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ :: ٤:٢٦ ‎ب.ظ :: توسط : ثنا

امروز صبح من به ثنا گفت بودم بیدارم کنه بریم کلاس ،سات ۷ زنگ زد گفت ،رها من خواب موندم ،الان دیگه نمیرسم،من نمیام تو برو ،حالا من خوابِ خواب ،گفتم نه بیا میرسی‌، با اون از خواب بیدار کردنش ،تمام مغزم در چند ثانیه روشن شد،شروع به فکر کردن

بیدار شدم و رفتم ،ثنا رسیده بود،دنبال جا پارک بودم ،جلوی من یه آزرا یا سوناتا سفید بود یادم نمیاد،اونم مثل من دنبال جا پارک بود

پسر‌رو دیدم :دیییی وای جاتون خالی‌ خیلی‌ پسر خوب بود ،از اون سبک و مدل‌های که من میبینم خوشم میاد ، "دوست داشتنی" در یک کلمه ،خلاصه البته وقتی‌ پسر اومد گفت ،اینجا ممکن بزنن به ماشین ،یکم جلو تر بذار ،خیلی‌ ازش خوشم اومد

من تا پارک کردم رفتم ،دیگه رفته بود و ندیدمش ،فکر کردم دیگه نمیبینمش

خواب که به کلّ از سرم پریده بود

به ثنا که رسیدم ،نیشم تا بنا گوشم باز بود،براش تعریف کردم ،و کل کلاس هم طبق هر هفته کلی‌ خندیدیم و بعد از کلاس در نهایت نا امیدی که دیگه نمیبینمش ،دیدمش ،حالا چون دور بود ،شک داشتم هی‌ به ثنا می‌گفتم ،همینه ،نه نیست ،ثنا ثنا همینه ،نه نه این نیست ،ثنا نمیدونم ،همین؟ ،چرا همینه ،... خلاصه اونم اومد تو همون کوچه‌ای که پارک کردیم،پس خودش ،وای خیلی‌ خوشحال بودم، واقعا جلو خندم رو نمی‌شد گرفت

ما امدیم ،اونم با یکی‌ از دوستاش بود،ثنا ازش خوشش نیومده بود،آخه ما سلیقمون در این زمینه خیلی‌ متفاوته ،هی‌ من این پا اون پا کردم هی‌ اون ،... هردو ثابت کردیم نمی‌خوایم بریم و میمونیم ،ما صندوق عقب رو زدیم بالا با کتاب دفتر چپیدیم توش و اون با دوستش رفت لبه باغچه‌ خونهای نشست که ما جلوش پارک کرده بودیم

یه ۱۵-۲۰ دقیقه‌ای هی‌ خندیدم ما ولی‌ من جرأت نداشتم نگاه کنم ،خجالت می‌کشیدم

هرچقدرم خوشم بیاد ولی‌ روم نمی‌شه نگاه کنم بیشتر از دو سه بار کوتاه

یهو بلند شد بره ،من و ثنا هول شدیم ،وای خیلی‌ ناراحت شدم ،خیلی‌ وقتی‌ داشت دور میشد ناراحت بودم که داره میره،هیچوقت رفتن کسی‌ رو به این طولانی ای، عقب عقب رفتن ماشینش تو یه کوچه با کمترین سرعت ممکن ندیده بودم ،ثنا هم که زده بود کانال موسقی قدیمی‌ ،هرچی‌ بلد بود آهنگ یه بیت دو بیت میخوند ،هم از کارای ثنا خندم گرفت بود هم از قیافهٔ خنگ ما تو صندوق عقب ،هم ناراحت بودم که داره میره

تنها موضوعی که امیدوارم می‌کنه اینه که هفتهٔ دیگه میاد :دی چون امتحان ،و حتما میاد

ولی‌ یه هفته خیلییی ،وای من اصلا نمیدونستم باید چیکار می‌کردم :(

چقدر این بی‌تجربگی‌های من همیشه به ضررم بود

امیدوارم هفتهٔ دیگه من و یادش باشه

اون پسر شیطونی که من دیدم عمرا اگه یادش بیاد :)))

خیلی‌ با ثنا خندیدیم،حتی اگه دیگه هم نبینمش ،همین امروز که ما رو اینقدر شاد کرد کافی‌

مرسی‌ آقای کوچولوهه ،خوشتیپ

:)))) یه نکتهٔ جالب ،لباسش و اگه عوض نکنه ،کلاه هم بازم سرش باشه و ماشینشم ببینم میشناسمش

ولی‌ اگه هرکدوم رو عوض کنه عمرا اگه بشناسمش

چون ۱۰ ثانیه هم ممتد ندیدمش! :))


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ :: ٥:٠۱ ‎ب.ظ :: توسط : رها
درباره وبلاگ
ثنا
رها و ثنا دو خواهریم - دانشجوی مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزاریم.
موضوعات
صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed