خواهر دوست داشتنی من
رها و ثنا

از اون جایی که من توی بحرانم این روزها همه هوای منو دارن...

امروز بیدار شدم به رها قول داده بودم با هم باشیم....این روز رو و من......

خلاصه بیدار شدیم و عزم هپی بودن در این روز والنتاینی را گرفتیم ،باشد تا توانسته باشیم ک.و.ن زندگی را ....(ببخشید من  توی بحرانم بی تربیتم شدم)

من باید قبلش می رفتم پیش دختر خاله الناز جان، تا بپیچم و برسم به رها شده بود 5 بعد از ظهر
رها جان تشریف آوردن ولی در 3-4 مرحله مسیر خونه رو طی کردیم آخه هی یادش میرفت که یه چیزی رو بیاره ، آخر هم کارت باشگاه.....

کلی تا باشگاه خندیدیم و مردم رو سر کار گذاشتیم و توی رانندگی رقصیدیم...

بعد هم که رفتیم باشگاه اومدیم از در بریم تو یه آقاهه گفت: خانم های جوان والنتاینتون مبارک ، کادو هاتون رو گرفتید یا میرید شب بگیرید؟؟؟؟؟؟
استغفرالله دهنم باز نشه بهتره این جا رها جان جواب داد که بعله گرفتیم الان اومدیم تفریح کنیم ........

وارد شدی یه دوری زدیم نسکافه مجانی گرفتیم خوردیم  و خندیدیم بعد هم که رفتیم کافی شاپ اسکواش کلی خندیدیم یهو گرومپ ، فک کنم بمب ترکید
بعد سفارش دادیم یه چیزی که نه سرد بود نه گرم نه شیرین نه تلخ واقعا مثل زندگی بود.....!
بعد هم واسه سفارش دادن هی صبر کردیم کسی نیومد ، دیگه داشتیم فکر میکردیم روحیم
رها که می گفت با رانندگی من تصادف کردیم مردیو روحمون اومد اون جا...


خلاصه همه توی باشگاه تبریک میگفتن این روز رو به هم ........
بهترین والنتاین عمرم بود ، ممنونم خواهر دوست داشتنی من


تو واسه من نفسی

نیست مثل تو کسی
تو پاک و مهربونی
بهترینیییییییییی بهترینیییییییییییی

بعد هم که به سمت خونه و خریدن بادکنک های قرمز قلب

 
دوست دارم والنتاینت مبارک

ببخشید که من توی بحرانم !!!!!!!! ولی میدونی که خوبم یعنی تو بحران بهترم

رها جان مرسی بهترین و همیشگی

توی کافی شاپ بهت خیره شده بودم، از وقتی احساس رو یاد گرفتم دیگه توی چشم تو هم احساس رو می بینم، دوست داشتن توی نگاهت بود نیازی به حرف نبود.

 

تقدیم به تو بهترینم :

 

 

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ :: توسط : ثنا

این اولین عکسی که دوست دارم بذارم :دی

این قلبی که تو به من تقدیم کردیی و من می‌خوام برای یادگاری اینجا بمونه
من عکس گرفتم و عکسش و تقدیم می‌کنم به تو

من تورو خیلی‌ دوست دارم و خودت میدونی‌ اینو 

ما از پس هر مشکلی‌ تا الان بر اومدیم  و این بحران هم خیلی‌ راحت ازش میگذریم

من دوست دارم فردام رو با تو بگذرونم     

چون هیچکس که تا الان شناختمش تو زندگیم لیاقت اینکه دوسش داشته باشی‌ و عاشقش بشی‌ رو نداشته

ولی‌ تو داری و اینو خودت بهتر از همه میدونی

من دوست دارم تو هرجا دوست داری فردا بریم

 

هرجا که بیشتر بهمون خوش بگذره ، البته ما هرجا بریم بهمون
کلی‌ خوش میگذره و میخندیم و مسخره بازی        در میاریم ولی‌ خوب باید متفاوت
هم باشه    

  

امشب که با ثنا حرف میزدم این شکلییی بود :)))


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : رها

امروز قرار بود با ثنا با هم یه پست بذاریم که یادمون رفت ،یعنی‌ مامان اومد و بی‌خیال شدیم که بعدم یادمون رفت

من می‌خوام برای خواهرم یه پست ولنتاین بذارم پر از قلب و احساس خودم ،

ثنا برام یه کارت پستال درست کرده که تا فردا برسه به دستم از کنجکاوی دق می‌کنم :د با اینکه می‌دونم چیه ولی‌ می‌خوام زودتر ببینمش

ثنا خودش برام یه کادو، احساسش به من و محبتش :د همین که دوسم داره بهترین کادوی ولنتاین

من دوست دارم روز دوست داشتن و عشق رو با کسانی‌ باشم که واقعا دوسم دارن

خانواده ام + ثنا :دی که فردا حتما با اینها خواهم بود


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ :: توسط : رها

امروز صبح سات ۶ اینا بود که ثنا با یه اکیپ ۲۷-۲۸ نفر پسر و دختر رفت شمال

و من با صدای مامان که میگفت : پاشو ببین چه برفی میاد بیدار شدم و آخ جووووووووووون برف بازییییییییی

زنگ زدم ببینم ثنا کجاست ؟ که گفت هنوز به رشت نرسیده و تو جاده تا اونجا برفی بود ولی‌ الان دیگه آفتابیه

امیدوارم خیلیییی خیلیییی خیلیییی به خواهر مثلا بحران زدم خوش بگذره

خداییش این قضیه‌ یه بحران اصلا بهش نمیاد ،اینقدر شادِ  که نمی‌شه گفت
شکسته عشقی‌ خورده منو عشقمهیچی‌ نشده بگیم بهتره عادی تر به نظر میاد

ثنا جوونم کلی‌ مراقب خودت باش و کلیییی هم خوش بگذرون

سفارش دادم برا وبلاگمون یه عکس بگیر :) امیدوارم یادش نره  

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : رها

 

ثنا از اون روزی که مدام میگفت من تو بحران هستم Heart Ache،دیگه کم کم اینقدر برعکس همهٔ دخترا که تو این جور موقع‌ها د‌پ میشن و گریه می‌کنن و آهنگ غمگین گوش میدان ثنا خانومِ  ما چه کارا که نمی‌کنه و نکرده :)))) و نمیخواد انجام بده که نمونه‌هایش که می‌شه نشون داد رو من اینجا نشون میدم

مثلا : 

  

      

    

     

    

 

یا: 

        

یا:

حتا :

و :

خلاصه که ثنا خانومِ  ما از وقتی‌ تو بحرانِ  به همهٔ اطرافیانش هم بیشتر خوش میگذره :))) همه میخوان باهاش برن بیرون

پشت ماشینِ  من یه قلب کشیده کنارش نوشته " بحران" اینقدر دوسش دارمHeart Full of Hearts که دلم نمیاد با برف پاک کن پاکش کنم و دیگه عقب رو نمی‌بینم :)))

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید

  

پ.ن. اونی که گلسر داره معلومه منم ، و اون‌یکی ثنا

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ :: ٢:٢٦ ‎ب.ظ :: توسط : رها

امروز رها و ثنا رفتیم باشگاه و ثنا که هی‌ میگفت : من تو بحران هستم و قشنگ
معلوم بود از تو تخت خواب کشیدمش بیرون که بریم و من چون کلاه داشتم   و  عینک آفتابی کمتر معلوم بود که تا یه ربع پیش خواب بودم و خیلی‌ شلوغ بود خیلی‌ خیلی‌ ماشین بود و ما یکم چرخیدیم و پشت یه ماشین گندهٔ مشکی‌ پارک کردیم ،و صاحبش که خیلی‌ فیس و افاده داشت پرید پایین و بدو بدو رفت و از اینجا بود که داستان‌های خنده‌ها‌ی ما شروع شد پیاده میومدیم رو به بالا که چند تا ماشین و مسخره کردیم و خندیدیم و یکی‌ سن بابا بزرگمون و داشت یکی‌ با بچه‌اش بود و تا اینکه یه ماشین سفیده گنده دیدیم که وااای اینجا بود که چشم رها رو راننده گرفت و خودشم لباسش سفید بود  خیلی‌ جذاب به نظر می‌رسید

ثنا که هی‌ میگفت : من تو بحران هستم

یه بار که از جهت مخالف رد شد و ما فکر کردیم رفت و رها داشت با لب و لوچهٔ آویزون به جون ثنا غر میزد  که یهو دید ااا! از کنارمون رد شد و رفت چند متر جلو تر روی یکی‌ از این ساندویچ‌های خیابونی پارک کرد و ما کنارش بود و هی‌ یواش یواش رفتیم که پارک کنه و بیان که رسیدیم به آقای نستله و آقاهه خندیدی آخه به همه به اصرار قهوه میداد ولی‌ ما رو که دید گفت از نگاهتون معلومه میخواین قهوه :)))

ثنا که هی‌ میگفت : من تو بحران هستم

هی‌ وقت تلف میکردیم و نمیدونم داره یه ماشین بستن و آومدن چرا اینقدر طول میکشه؟؟؟، ثنا برگشت ببین آمدن یا نه که گفت ای‌! رها رفتن  مگه ماشینش مشکی‌ نبود ؟ گفتم نه سفید بود و دوتایی دو تا نصف کله از بالای یه ماشین تلاش میکردیم ببینیم هست یا نه که ثنا پرسید ؟ ماشینش چی‌ بود؟ و هنوز جواب من تموم نشده ثنا گفت : واااای دارن ما رو نگاه می‌کنن ، دو تایی درجا چرخیدیم ، من که داشتم میرفتم زیر ماشین و اینقدر خنیدیم که دیگه حالت صورتم دو نقطه دی شده بود

ثنا که هی‌ میگفت : من تو بحران هستم

رفتیم تو جاده و همون اول راه اون آقا پر فیس و افاده رو دیدیم و یهو ثنا با آرنجش زد به من و من به اون خیلی‌ هم تابلو بود و و یه دور راه رفتیم و خیلی‌ شلوغ بود و برگشتیم که من کیفم و بذارم تو ماشین و راهمون از جلوی ماشین سفید بود و رسیدیم جلوش دیدیم نیستن تو ماشین و داشتم فکر می‌کردم یعنی‌ کی‌ آمدن که ما ندیدیمشون و الان تو جاده هستن یا کجان ؟ و نسکافه دومم رو فوت می‌کردم که ثنا گفت ، رها؟ اینا نیستن ؟ سرم و بلند کردم ،دیدم وای خودشونن ، من که مثلا درختم   و من و نمی‌بینن ،نمیدونستم کجا قائم شم که نبیننمون      و سفیده داشت ما رو نگاه میکرد،دوستش که مشکی‌ پوشیده بود  هم همینطور که رفتن و سوار ماشینشون شدن 

ثنا که هی‌ میگفت : من تو بحران هستم

ما هم شروع کردیم سر پایینی سمت ماشین رفتن که اومد از کنارمون مجددا رد شد و ما که نصف شده بودیم به دو سمت خیابون و می‌خندیدیم واسهٔ  اینکه اونا نبینن میخندیم رومونو برعکس جهت بودن اون یکی‌ چرخونده بودیم و تا رد شد همدیگرو نگاه کردیم و خندیدیم و دور زد رفت سمت بالا و ما فکر کردیم رفت سمت در که بره بیرون و رسیدیم به ماشین

یه لکسوس سفید اومد و هی‌ رفت هی‌ اومد هی‌ رفت و اومد ما نگاش نمی‌کردیم و من تو آینه که میدیدم رو می‌چرخوندم سمت ثنا و خلاصه طرف زد بغل و پیاده شد و من طرف و ترور شخصیتی‌ کردم ،الان فکر کنم رفته خونه جلو آینه وایستاده و به خودش نگاه می‌کنه و میگه یعنی‌ من اینقدر پیر شدم ؟؟؟؟

در همین جریانات بودیم که طرف اومد ، همون آقای عنق سفید با ماشین سفیدش
از اونجا رد شد و کلش به شیشه چسبیده بود و و فکّش باز مونده بود   و هرچی‌
ماشین جلو تر میرفت سر اون سمت ما مونده بود

از اینکه ما اینهمه سرش وقت گذشتیم و اون انوق هیچ کاری نکردو حالا کلش کوبیده شده بود به شیشه نشکن

به قول ثنا وقتی‌ ماشین رو دیده بیشتر ناراحت شده  

رفت و خودش و گم و گور کرد و دیگه نیومد

این آقایی هم که کمک کرد حال اون انوق رو بگیریم هم ممنون

این بنده خدا هم ضایع شد و دست از پا دراز تر رفت

ثنا که هی‌ میگفت : من تو بحران هستم

اولش خیلی‌ ناراحت شدم ولی‌ بعدش فکر می‌کنم حقش بود باید از زمانی‌ که داشت استفاده میکرد

آخه واقعیت اینه که من می‌خواستم ثنا حالش خوب شه و یکم بخنده وگرنه ما که به خاطره ماشین و یه دست لباس که با کسی‌ دوست نمیشی‌

رها و ثنا قصدشون خوش گذشتن نه دوستی‌ ، 

من خودم با کسی‌ دوست میشم که اخلاق‌های خوب و باطن خوب داره  

به قول ثنا شاید ماشین خودش نیست و سرایدر :))

پس به نظرم کسائی که اینجوری کسی‌ رو انتخاب می‌کنن باید تجدید نظر کنن

اوه اوه اوه الان یاد سوتی خودم افتادم : ثنا جان بین خودمون هست دیگه .... همون قیمت !!!

ثنا که هی‌ میگفت : من تو بحران هستم :))))))


ارسال شده در تاریخ : جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ :: ٧:۱٤ ‎ب.ظ :: توسط : رها

من صبح باید میرفتم دانشگاه که استاد مهندسی نرم افزرام رو ببینم

صبح با بدبختی تا اونجا رفتم ولی‌ پیداش نکردم و دست از پا دراز تر برگشتم خونه و زنگ زدم ثنا که از کلهٔ صبح رفته بود پیش بهار

من خودم با ماشین رفتم   و هرچی‌ میرفتم نمیرسیدم دیگه حسّ می‌کردم گم شدم

با خودم می‌گفتم نکنه رد کردم شایدم هنوز نرسیدم و با خودم در گیر بودم
که تو آینه نظرم یه ماکزیمای سفید از اول راه تا الان پشت سرم بود من اومدم
بپیچم دیدم اونم راهنما زد

با خودم می‌گفتم ااا یعنی‌ راهش با من یکیه ؟

دیگه داشتم می‌ترسیدم عین فیلمهای ترسناک داشت میشد

که من سرعتم و خیلی‌ کم کردم و پیچیدم

بازم می‌ترسیدم تا دم خونهٔ بهار اینا کلا تو آینه بودم

حواسم به اون بود که یهو همه ترمز کردن منم جفت پا رفتم رو ترمز و گلدونی که
تا اینجا به خاطرش ۵۰ KM تا سرعتم و بالاتر نبرده بودم حالا چپپه شده بود و
من داشتم فکر می‌کردم چه بلایی سرش اومده ؟  ......که جلو راه باز شد

و من رسیدم

دم در از اونجایی که من ارتباط قوی ای با گربه‌ها دارم یه گربه میو... میو ...
میو... اومد جلو و اول دور ماشین می‌چرخید و بعد دیدم نه جدی جدی الان میاد
میپره بغلم

من و نگام میکرد و من حول بودم که زنگ چندم رو باید میزدم و  بهار هم جواب نمیداد تلفنش رو ... خلاصه من رفتم تو و همه داشتن قلیون میکشیدن و ثنا خیلی‌ تیپش خانومانه شده بود و من هم به خاطره اون دامن پوشیده بودم   ولی‌ خیلی‌ جالب شده بودیم همه مثل هم لباس پوشیده بودیم و تو عکسها خیلی‌ جالب شده :د

نهار خوردیم و بهار و خواهرش سر اینکه کی‌ بیشتر به مادرشون کمک کرده بامزه دعوا میکردن 

من باید زود بر میگشتم خونه ولی‌ ثنا میموند که به بهار کمک کنه

اومدم بیرون دیدم سیل میاد دور تند برفپاک کن ماشین از پس بارون بر نمیومد چه ترافیکی بود آهنگ گوش می‌کردم و و کم کم حوصلم سر رفت شروع کردم به عکس گرفتن

آهان یه قسمت جالب وقتی‌ بود که ثنا گفت : عوضی‌ و نه نه بچها از این کلمهٔ عوضی‌ استفاده نکنین که رها یه سوتی داده سر این عوضی‌ ،بهار گفت : چی‌ بود ؟ که ثنا گفت : رفته بودیم برف بازی و یه پسر ... که آوا گفت : آهان اونو خندم خیلی‌ باحال بود :د و بهار که کنجو تر شده بود ثنا براش تعریف کرد همون جریان د پست قبل رو :د همه دوباره خندیدن و البته کل ماجراهای اون روز رو تعریف کرد

منو عشقم

یه همسایه بالایی دارن به نامه شرمین خیلی‌ دختر باحالیه و از داستان‌های سه تایی بیرون رفتن با بهار و خواهرش تعریف میکرد و جمع خیلی‌ شادی داشتیم


امروز با بودن ثنا و تیپ همون و عکسهای که گرفتیم خیلی‌ به من خوش گذشت 

 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ :: توسط : رها

تموم شده امتحاناتو

مطمئن هستم الان داری توی خواب خوش ، خواب منو میبینی نیشخند

ولی میخوام بگم....رها جان

این  ترم با همه خوبی و بدی هاش تموم شده و به تو باید بگم که

http://mahsae-ali.blogfa.com

فونت زیبا ساز

 

ایشالله ترم دیگه راضی تر بشی

و بدون که چیزی که هستی از همه بهترهمنو عشقم

درس یه بُعد زندگیه و تو توی خیلی از بُعد های دیگه نسبت به همون هایی که حرصت میدن خیلی برتری...

 

و فقط اگه گاهی اصرار دارم تغییر کنی برای خودم نیست ، تو هر چیزی بشه واسه من رهای دوست داشتنی میمونی عزیزم

ولی اصرار من برای اینه که تو میتونی به اوج شکوفایی برسی ، همین.

اگه گاهی حرف هام اذیتت کرد ، ببخشید، گاهی همدبگر رو  اذیت میکنیم ولی این هم دوست داشتنی هست.

به هر حااااااااااااااااااااااااااااااااال خسته نباشی و

  

به بغل خیلی خیلی محکم....

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ :: ٦:٢۳ ‎ب.ظ :: توسط : ثنا

خوب عرضم به ارتفاع مبارکتون که باز ایام سوگواری شد و ما هنوز اون شنبه ای که قراره بیاد و درس بخونیم رو پیدا نکردیم،البته به گمان من میره برای فردای جمعه ی ظهور امام.......

وای دم در دانشگاه یه آقا پلیس مهربونه که این قدر که امروز گفتم منتظر خواهرم هستم بیاد میریم گفت : دقم دادی باشه بمون ، جا داره قدر دانی شهلبخند

امروز با رها رفته بودیم باشگاه که مثلا پروژه یکی از درس های رها رو آماده ی تحویل کنیم و ...

مگه گذاشتن این ارازل( درست نوشتم؟؟)

هی یه پسر جون که مسئول اسکواش بود می اومد میگفت این همه درس نخونید بیایم برف بازی ، منو رها هم که شاگرد اولیم اصلا درس رو ول نکردیم هااااااااااا.....

باور کردید خداییِ؟؟؟؟؟

آره جونم به خدمتتون که همین طوری بودیم تا کارمون تموم شد و می خواستیم که برویم ، اومدیم دم در کافی شاپ که بریم بیرون دیدیم چشتون روز بد نبینه یه جنگ خونین با برف راه افتاده به رها نگاه کردم گفتم تا 3 میشمرم بریم، رها با دهن باز نگاه میکرد و گفت:
واقعا میخوای بری؟؟؟؟؟

ولی دیر شده بود من دیگه وسط های راه بودم...

خلاصه رسیدیم به انتها.....

من و رها شده بودیم آدم برفی این قدر برف خورده بود تو سک و سورتون .....

من اصلا آدم کینه ای نیستم ها ولی اون آقاهه گفت از آدم های درس خون بدم میاد....

منم به اون روی تخسم بر خورد به رها گفتم گلوله درست کن حمله کنیم...

رها هم پایه...هر کدوممون نزدیک 10-12 تا گلوله درست کردیم و بی سر و صدا رفتیم به سمت خیمه ی دشمن...

آقاهه ما رو دید ما هم رگباری شروع کردیم به زدن ، وای عالی بود، میگفت بچه ها این دو تا مهندس حمله گاز انبری کردند....

خلاصه گرم جنگ شده بودیم خفن .... باحالیش این بود که همدیگرو نمی شناختیم...

این وسط رها کم آورد دست برد به سمت برف یه تیکه کند پرت کرد زااااااااااااااااارپ خورد وسط صورت همون پسره (رها نگاه نکرد ببینه کلش گل بود ته گلوله هه) ، کل صورت یارو شده بود قهوه ای ، بو میکرد میگفت بو پهن میدن بعد بلند بلند داد میزد.......

اینا کم آوردن گلوله با آرم پهن میزنن...... بعد به گلوله های خودش یه برگ میچسبوند میگفت ما اصل برگ هستیم شما دو تا پهن........

خلاصه یه پسر دیگه بود یهو از بین یه سنگرش اومد بیرون منو رها ناخود آگاه با هم گلوله کوبندیم تو کله اش.... بنده خدا تلو تلو میرفت میگفت : من که نمی تونم بزنم تلافی کنم....

بعد هر چی به اون پسر اولیه گلوله میزدیم نمی خورد یه جا از نزدیک نخورد دیگه منو رها شاکی شدیم با هم حمله کردیم ، پسره دولا شد رها از پشت یه گلوله کرد توی پیرهنش ، تا اومد صاف شه و بفهمه چی شده یه گلوله از جانب من خورد تو سرش...

بعد هی این گلوله هرو نگه داشته بود میگفت گلوله ی ک.و.ن.ی Emoticon
بعد ضد توی سر رها بعد گفت باید بری سرتو بشوری....................قهقهه

وای یه جاشم پسر اسکواشیه اومد با یه گلوله برفی خیلی بزرگ به سمت من و رها بعد گفت به هم بچسبید  دو تا تو نو با هم بزنم نمی تونم انتخاب کنم ، بعد نمیدونم چی شد زد تو سر رها ، رها هم ناخواسته گفت: عوضی  خیلی یاحال بود پسره چشماش گشاد شد و گفت : با من بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه  نه میدونم منظورت این بود که عوضی زدم به تو قهقهه

یه جا داشتم می دویدم دنبال پسره یهو برگشت نگاه کرد  گفت: اییییییییییش چقدر تند میدویی دختر باید ضعیف باشه ولو شو رو زمین دیگه.......... از خنده پخ زمین شدم...

خلاصه یه برف بازی ناخواسته بود ، ولی عالی بود.15400000

 

 دخملونه


ارسال شده در تاریخ : شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ :: ۸:۱٤ ‎ب.ظ :: توسط : رها و ثنا
درباره وبلاگ
ثنا
رها و ثنا دو خواهریم - دانشجوی مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزاریم.
موضوعات
صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed