خواهر دوست داشتنی من
رها و ثنا

صبر کردم هرچی‌ ببینم اصلا میاد بخونه اینجارو ،دیدم نه اصلا خبری نشد،تصمیم گرفتم،اگه دیگه هم نیاد خودم مدام آپ کنم ،خودم میامHello،خاطره میگم اصلا براتون ،ولی‌ میام

آره،از شمال برگشت،و... بگذریم ،خیلی‌ خوب نشد شبی‌ که باهم حرف زدیم

اینجا خیلی‌ شاد و من د‌پ... دوست ندارم روحیتونو خراب کنم ولی‌ اگه قراره من بنویسم،باید واقعیت باشه ،مثل همیشه،حالا نمیدونم ،تنها شدم،چی‌ شده ولی‌ دلم خیلی‌ گرفته

ثنا هم یه روزی می‌شه که دلش برای اینجا تنگ شه و برگردهSuperhero،من مطمئنم

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ :: ٩:٥۳ ‎ب.ظ :: توسط : رها

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"

وو به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم."

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.


 
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:

١)این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،

٢)یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است..

همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.


 

" دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند."

 

اینو از وبلاگ دوستی‌ به نام پیام  خوندم،دومین بار بود که می‌خوندم،دفعهٔ اول برای دوستان صمیم ایمیل زدمش اینبار برای شما دوستان خوبم ،اینجا میزارم


ارسال شده در تاریخ : شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ :: ٤:٥٤ ‎ب.ظ :: توسط : رها

دو شب مونده بود به سال تحویل ثنا کاسه کوزش و جمع کرد و با یه اکیپ رفت شمال

راننده ماشینی که ثنا جون باشه،والا چی‌ بگم ،من که تا صبح نخوابیدم ،اینها ۵ راه افتادن ،۱۱ اینها بود زنگ زد ،عین ادمی‌ که برق میگیرتش پریدم هوا و گوشیو برداشتم ،گفت رسیدم سالمم،تازه تا عصر خوابیدم،Night...یکی‌  دو روز اول یه زنگ زد روزی،شب سال تحویل من همهٔ دوستام و جمع کرده بودم همه باهم سال  تحویل و جشن گرفتیم Computerالبته مجازی .

یکی‌ از بهترین سال تحویل‌های زندگیم بود،خیلی‌ بهم خوش گذشت،فکر اینکه ۳ صبح همهٔ دو ستام آنلاین بودن بخاطر من خیلی‌ حسّ خوبی‌ بود،من فهمیدم خیلی‌ دوستای خوب دارم باید قدرشنو بدونم ،ثنا هم که وایمکس رو کنده بود باخودش برده بود،اومد ،پی ام سی آهنگ ضربان قلب من تند می‌زنه ،.... می‌خواد آروم بزنه.... رو گذاشت دیگه دیدم نمی‌شه به ثنا زنگ زدم

دلم براش تنگ شده،ما زیاد خیلی‌ زیاد به هم عادت کردیم ،... وقتی‌ یکی‌مون نیست اون‌یکی خیلی‌ تنها می‌شه،...

امشب هم برای دومین بار زنگ زد،کنار دریا بود،صدای موج ها رو میشنیدم ،حسّ خوبی وقتی‌ از اونجا کنار صخره‌های شمال بهت زنگ می‌زنه میگه : هر حرفی‌ داری به دریا بگو..... ثنا..... . . .. .

خیلی‌ خیلی‌ خیلی خیلی‌ خوشحالم که داره بهش خوش می گذره ،Yahاینقدر خوشحالم که اگه خودم میرفتم اینقدر خوشحال نبودم،خیلی‌ وقت بود ثنا به این مسافرت احتیاج داشت

خدا جونم ممنونم که براش جور کردی ،خیلی‌ روحیش خوب شده

ثنا ،از صمیم قلب برای اینکه می‌خندی و از ته دل‌ خوشحالم و از خدا ممنون ،یه مدت بود صدای خندیدنت رو دیگه داشتم فراموش می‌کردم ..... . .. .. ... .

 

عزیزم سال خرگوشی نوت مبارک ،امیدوارم امسال برات پر از بهترین‌ها باشه

 

ااااااااااااااااااااااااا ساعت رو الان دیدم


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ :: ٦:٠٥ ‎ق.ظ :: توسط : رها
درباره وبلاگ
ثنا
رها و ثنا دو خواهریم - دانشجوی مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزاریم.
موضوعات
صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed